تبليغاتX
صدای ثانیه ها...ضرب آهنگ نبض زندگیست الله لا اله الا هو الحی القیوم. لا تاخذه سنه و لا نوم. له ما فی السموات و ما فی الارض. من ذالذی یشفع عنده الا باذنه. یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم و لا یحیطون بشی من علمه الا بما شاء. وسع کرسیه السموات و الارض و لا یوده حفظهما و هو العلی العظیم. لا اکراه فی الدین. قد تبین الرشد من الغی فمن یکفر بالطاغوت و یومن بالله فقد الستمسک بالعروه الوثقی. لانفصام لها و الله سمیع علیم. الله ولی الذین آمنو یخرجهم من الظلمات الی النور والذین کفرو اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون

صدای ثانیه ها...ضرب آهنگ نبض زندگیست

ثانیه ها انگار خلاصه میشوند بر شیار های روی صورتت وقتی چهره بر آیینه می سپاری

یهِ دِقِه پنجِرَته واکن اگه وَخ مُکُنی
چی شده قهری با مو یا نکنه یخ مُکُنی

گُفتُم او یَرگِه کیه در خَنَه تان لِخ می کیشه
گُفتی هیشکی یره چی خُلقِتِه برزخ مُکُنی

مِدِنی دِلُم چِقَد خاطرتِه مِخِه ولی
مِدِنُم آخِرِشم موره تو بدبخ مُکُنی

کِفتَر دل مو تو هِوای تو پر مِزِِنِه
تو قفس خودشِه همش به ایوَر اوُوَر مِزِنه

مو هَمو کِفتر بی اُو دِنِه یُم مُلتفتی؟
مو همو حسنی بی اُوسِنِه یُم مُلتفتی؟

سَعَت دِلُم دِرِه بری تو تیک تیک مُکُنه
چُغُک دل تو چی؟بِری کی جیک جیک مُکُنه؟

دل مو به تاپ و توپ میفته وقتی می بینَت
تو به جاش یه سنگ مرمری گذاشتی تو سینت

مو دِلُم توره مِخِه دل تو اصغر فُکُلی
دل اصغرم همه ی دخترکای لُپ گلی

برِه چی تنگ غروب می شینی پشت پنجره
وَختی لاستیك نگام پیش چشای تو پنچره

چی مِخِی؟راسشه بُگُو مِخِی موره خَر بُكُنی؟
یا مِخِی گُلای آرزومِه پرپر بُكُنی

دل مو نهنگه تو تنگ بلور جا نِمِشه
دل تو چی ماه پیشونی تو تِنور جا نِمِشه؟

نِمِشه پر بزنِم به قعر آسمون بر ِم؟
دنبال اُو دِنِه یُو دُنبال آشیون برِ ِم؟

...نِمِشه نِه دیگه ای دل بره مو دل نِمِشه
دل كه عاشق بشِه عُمراًدیگه عاقل نِمِشه

.....................................................

شاعرش را نمیدانم!

+نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت22:33توسط مهدیه | |

یک 20درصدی !

دنیا را غنی میکند از نام ایران

+نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت21:42توسط مهدیه | |

همان بهتر که عشق را بزنی بکشی

یک قلم برداری و داستانی بنویسی وتویش عشق را سلاخی کنی

به بدترین شکل

نابودش کنی

که

حتی تکه هایش را هم کسی نتواند پیدا کند

اصلا باید قلمت را بکنی یک تانک و از روی جنازه ی بی رمق وکم جانش با لذت رد شوی

بعد قلمت را بکنی حلقوم و در مرگ مفاجاتش قهقهه  سر دهی

"دار"ش؟  نه! دا رش بزنی میشود اسطوره

باید یک جایی دور از چشم توی یک تاریکی جایی که هیچ کس نبیند ونشنود ونفهمد به زنجیر بکشیش حسابی عذابش دهی بعد هم همانجا ولش کنی

اصلا نه!

هیچی راجع بهش ننویسی

وقتی ننویسی

وقتی ننویسی؟

یکی دیگر میاید مینویسد خب دیوانه!

خوش خیالی مرا ببین

اصلا مرا چه به این کلمه ی سنگین ِ پر درد سر ؟

این کلمه گاو نر میخواهد!

نه ببخشید رند بلاکش میخواهد

ما ی ماده بز را ای بابا چه میگویم  مای ناز پرورده را چه به عشق؟

به قول مرحومی که آخر این کلمه با اول اسم او شروع میشود:

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز و هیچ کسی را

                                       دیگر

                                              در این زمانه دوست ندارم!

........................................................................

پ.ن: خب مگر تاحالا ندیدید کسی از شدت دلتنگی تب کند؟


+نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت20:28توسط مهدیه | |

_ اما چرا

           آهنگ شعر هایت تیره

و رنگشان

            تلخ است؟



_ وقتی که بره ای

        آرام و سر به زیر

                           با پای خود به مسلخ تقدیر ناگزیر

                                                                 نزدیک می شود

زنگوله اش چه آهنگی

                            دارد؟

امین پور

+نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت19:13توسط مهدیه | |

Drag Me To Hell

Drag me to hell

Drag me to hell

drag me to hell

drag me to hell

drag me to hell


+نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت17:16توسط مهدیه | |

سلام خدای مهربان
دیگر خسته شده ام از بس حرف نزدم
خسته شده ام از بس
هی کلمات مسخره را پیچیدم لای حرف هام
خدای خوب من
مرا ببخش که باز هم اشتباه کردم
بوی تو گولم زد
ولی مهم این بود که گول خوردم
قرار بود دیگر فریب هیچ چشمی را نخورم
نخوردم
اما
نگفته بودی
سِحر ِ چشمان را بر میداری و یک راست می اندازی توی افسون کلمات

نگفته بودی خودت را میپیچی به اندام کلماتی که هیچکدامشان مال من نیست

هیچ کدامشان را برای من نزدند

هیچ کدامشان را بخاطر دل من خلق نکردند

نگفته بودی

شاید چون تو را ,خود ِ خودت را درست و واضح نمی گذارم لای کلماتم

اینقدر بی ارج وقرب شده اند؟

.............................................................

لعنت به این حس ِ خاک بر سر ِ من ! که نمی فهمد تو نمیخواهی اش

+نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت17:3توسط مهدیه | |

و اگر خداوند ,( برای امتحان یا کیفر گناه) زیانی به تو رساند , هیچکس جز او آن را بر طرف نمی سازد؛

و اگر اراده ی خیری برای تو کند , هیچکس مانع فضل او نخواهد شد.

آن را به هرکس از بندگانش بخواهد می رساند, و او آمرزنده و مهربان است.(107)

.................................................................................

و لا تدع من دون الله ما لا ینفعک و لا یضرک فان فعلت فانک اذا من الظالمین(106)

+نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت15:43توسط مهدیه | |

خدایا این مردم کوکی چی میگن؟

دریغا ... اینا عاشق نمی شن

.........................................................

چقدر به خودمان همیشه حق میدهیم

و حق دیگری را ندیده میگیریم

چقدر همیشه له میکنیم دیگری را و همین حق کذایی را می دهیم به خودمان

و بعد

دادمان بلند است که

له شدیم خدا...

.............................................................

دیگر چطور خستگی ام را داد بزنم؟

وقتی تا آدم میاید انرژی بگیرد و بلند شود

یا علی را توی دهنش می خشکانند و باز ضربه ای میزنند که

نتوانی بلند شوی و سر پا بمانی

........................................................

ما همیشه خودخواهیم

.................................................................

چه اشتباه سرد وغم انگیزی کردم

چه اشتباه تلخی

پست شبح را میگویم...

+نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت14:22توسط مهدیه | |

گلدان "محبوبه ی شبم  "   هنوز

هر شب   عطر دل انگیز تو را می پراکند

تو هنوز گل های "رز ارغوانی" ات را

آب می دهی؟

.........................................................................

دل تنگم دلتنگم همه ی نداشتنت را دلتنگم

همه ی نبودنت را دلتنگم همه ی خاطراتت را دلتنگم

حالا نوبت توست انگار

نوک تیز نبودنت را گرفته ای و خط خطی میکنی صفحه ای را...

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت19:55توسط مهدیه | |

چقدر خوب
چقدر خوب است که من هستم وتو
توی شبح
تویی که مثل دود می لغزی
گاهی لای قلمم
گاهی توی آینه
گاهی روی بخار شیشه
و همیشه کلماتم را قلقلک میدهی
چقدر خوب
چقدر خوب که تو هستی
که من هستم
که این فکر شبح مانندت هست
و چقدر خوب است که تازگی ها فهمیده ام
آن دور ها که تو هستی
شبح من هم هست...

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت0:45توسط مهدیه | |